|
دیگه دنیا واسه من تاریکه زندگی کوره رهی باریکه آخر قصه ی من نزدیکه این منم از همه جا وا مانده از همه مردم دنیا رانده رانده و خسته و تنها مانده بازی عشقمو باختم کاخ امیدی که ساختم عاقبت شد زیر و رو بازیهای بچه گونه عشق بی غم توی خونه به دلم شد آرزو ای خدا ای خدا ای خدا... + نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388 13:58 توسط جوجو |
هرگز هرگز بی تو نمی خندم
بی تو هرگز بر دل عشقی نمی بندم خدا خدا خدایا اگر به کام من جهان نگردانی جهان بسوزانم اگر خدا خدا خدایا مرا بگریانی من اسمانت را ز غم بگریانم + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 14:25 توسط جوجو |
دوست دارم بروم سر به سرم نگذاريد گريه ام را به حساب سفرم نگذاريد دوست دارم كه به پابوس باران بروم آسمان گفته كه پا روي پرم نگذاريد اينقدر آيينه ها را به رخ من نكشيد اينقدر داغ جنون بر جگرم نگذاريد چشمي آبي تر از آيينه گرفتارم كرد بس كنيد اين همه دل دو رو برايم نگذاريد آخرين حرف من اين است زميني نشويد فقط از حال زمين بي خبرم نگذاريد + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 9:22 توسط جوجو |
وقتي تو تنهايي شب گم ميشدم ماه شب شكن نبود ميان اين شب مانده ها كسي به فكر من نبود وقتي تو تنهايي شب گم مي شدم هم خونه خواب گلدون پر از گل مي ديد همسايه از روياي خواب دسته دسته گل خنده مي چيد آواز خون خيابانها نغمه هاش و از ياد برده بود روشنايي ها خوابيده بودن نورشون و باد برده بود آخ اگه شب بلوري بود گل به ماه مي زدم شكسته آيينه ي بلور شب كلش تير خورشيد مي شدم آخ اگه مرگ امون ميداد دوباره نسيم مي شدم تو كوچه هاي خسته ي شب هم دم روشنايي مي شدم آخه كه تو درياي شب آتيش گرفتم كسي نديد تو قيامت و تنهايي شب كسي به داد من نرسيد وقتي تو تنهايي شب گم مي شدم دلم مي خواست كه نور بشم رو سياهي هاي ماتم زده دست نوازش بكشم دلم مي خوست آشتي بدم بين تاريكي و روشنايي روشنايي مهربون و ببرم به خونه هاي تاريك + نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 9:44 توسط جوجو |
خدا نگهدار عزيزم خدا نگهدار عزيزم اما نميشه باورم توي چشام نگاه نكن اين لحظه هاي آخرم مي رم ولي اين و بدون جشم انتظارت مي شينم مي رم ولي گريه نكن نذار از عشقت بميرم شايد تو اوج بي كسي با خاطره هات آروم بگيرم مي رم ولي بدون يكي خيلي تو رو دوست داره يكي كه از دوري تو سر به بيابون مي ذاره خدا نگهدار عزيزم دارم مي رم از اين ديار اينجا كسي منو نخواست توام منو تنها بذار اينجا غريب بودم ولي هيچكي نپرسيد از كجاست مسافرم بايد برم گريه نكن خدا نخواد غريب بودم نامردوما تو رو ازم روبودنت مي رم ولي بدون فقط تويي دليل بودنم مي رم ولي اين و بدون جشم انتظارت مي شينم مي رم ولي گريه نكن نذار از عشقت بميرم شايد تو اوج بي كسي با خاطره هات آروم بگيرم مي رم ولي بدون يكي خيلي تو رو دوست داره يكي كه از دوري تو سر به بيابون مي ذاره + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 11:12 توسط جوجو |
یه روزی تو سایه های غم منو تنها گذاشتی ولی باز باور نداشتی دوست دارم یادته بهت می گفتم که فقط من تو رو دارم ولی باز باور نداشتی که دوست دارم همه ی قول وقراراهات یاده من هست همه ی خاطره هات همراه من هست هنوزم عکسی که یادگاری دادی موقع تنهایی هم زبون من هست عزیزم خدا نگه دار تو برو سفر سلامت سرنوشت من همینه این واسه من شده عادت تو برو ولی نگاهت هنوزم توی نگاهته که همش بهم می گفتی عشقت آخرین پناهمه... + نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386 17:18 توسط جوجو |
بازي روزگار را نمي فهمم! من تو را دوست مي دارم. تو ديگري را..... ديگري مرا..... و همه ما تنهاييم + نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386 10:1 توسط جوجو |
بر دیوار شیشه ای قلبم آویزی آویخته ام آن طرف تر قاب عکسی بس پوسیده وآن طرف تر پنجره ای از جنس بلور اما چه فایده که قلب شیشه ایم هرگز در ندارد... + نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386 10:10 توسط جوجو |
|